دل تنگ....
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:17
هفته پرشلوغی بود خسته ام ...جوری که دلم میخواد فقط بخوابم...سه تا پیشنهاد کار دارم یکیش موقعیت خوبه ولی حجم مسئولیتش زیاده ....دومی خوبه راهش دوره...سومی نزدیکه ولی مثل دو تای قبل جذاب نیست برام ...آخ
مثل قصه ها.....
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:17
نمیدونم چرا یادش افتادم یکدفعه ....بی دلیل ...حتی سالها من اونو ندیدم ....بچه که بودیم می آمدند خونه مون ...سه چهار روزی میماندند.....تو عالم بچگی خودمو داشت همیشه ....مهربون بود....بزرگتر که شدیم حرف
ملس عین من.....
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:17
چرا این روزهام شبیه حس های من نیست ....چرا روزها میگذرند بدون اینکه من درکشون کنم ....زندگی من ..دنیای من....حس های من...اصلا دلم راضی به اومدن به این مسافرتxa0 نبود ....گاهی تقدیر چیزی رقم میزنه برات که تو نمی خواهی حتی به ذهنت بیاری....انگاری روز به روز ت خالی تر میشم ....بی تفاوت تر و سردتر ...و ...
نیمکت ....
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:17
نشسته ام روی نیمکت خالی ....در هوای کمی سرد پاییز در پارک...در شهری که شهر من نیست....xa0سرما خورده ام و این هوای سرو لرز به تنم میاره،....نشسته ام روی نیمکت که روبرو یک حوض از آب....دلم یه جور خاصی هست ...امروز کلا خاص بودم از صبح که بیدار شدم خارش عجیبی گرفتم ....آلرژی ام این بار جور متفاوتی بروز ...
خالی. .....
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 17:32
اینروزها درگیر روزمرگی هایی هستم که اصلا نمیفهمم روزگار چطوری اومد چطوری رفت ...جوری برنامه ها چیده میشن که یکساعت بدون برنانه باشم کل کارهام میمونه ....از صبح که می رم سرکار تا ظهر که برمی گردم ...دو ساعت تمرین هر روز وقتم گرفته ...جمعه رفته بودیم کوه ...ولی کم مونده بود برم ته دره..تا حالا تو عمرم...
به کجا چنین شتابان ...
-
تاریخ: 1398/2/28 ساعت: 14:29
دیروز قید باشگاه زدم تا به دیدن یه یار قدیمی برم جدا از خوشحالی دیدار ....و ساعتی که با هم گذراندیم .. xa0وقتی وسط پیاده رو از خواهرش پرسیدم بغض کرد و تمام حال منو دگرگون .....xa0خبر فوتش شک کننده ترین خب
چهارراه
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 13:02
امروز یک جوری هستم ....نه غمگینم نه ناراحت ...بیشتر خوشحالم حالم خوبه حس ام خوبه ...حتی بخوام هم نمیتونم انگاری ناراحت باشم ...از صبح درگیر این حس هستم ...همه چیز هم عالی هست نه نگرانی بابت مشکلات قبل
بعضی ها.....
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 13:02
بعضی حرف ها بعضی فکرها را هیچ جا نمیشه گفت حتی گوشه ذهنت هم نمی تونی نگه داری ....حتی میترسی بهشون فکر کنی ....بعضی حس ها هم اینجوری هستند تو باد شاید همون گوشه های دلت خاک بخورند بدون اینکه هیچ وقت ا
تقدیر....
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 13:02
بعضی چیزها نمی شه توی زندگی تغییر داد ...اصلا نمی تونی باهاش جنگید ...بخشی از زندگی من هم غیر قابل تغییر هست که دست خودم نیست فقط گاهی با واقعیت روبرو میشم ...شاید یکی دو روزی اشکم دربیاره ولی بعدش بر
کاش یکبار دچار خواستن تو میشدم....
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 13:02
چی میشد یکبار اون جوری که دلمون میخواست میشد....به دور از هر بدی و خوبی.....به دور از همه اگرها و شادیها ....همه بایدها و نبایدها....چی میشد گاهی خدا با دلمون راه بیاد و اون جوری بشه که دلمون میخواد .
پنچ اسفند...
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 3:02
عجیب امروز خسته ام این روزها کار موسسه زیاد هست ... ناهار جایی دعوت بودم باعجله رفتم تا برسم سه بود چهار هم با رها قرار داشتم قرار بود بریم خرید هنوز تا عید بیست و اندی روز مونده خیابون ها شلوغ قیمتها
ولنتاین....
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:24
پنچ شنبه تولد یکی از بچه های گروه کوهنوردی بود که دعوت کرده بود ...ظهر با همه کارها و مشکلاتیxa0که اومدxa0به زور خودم به تولد رسوندم..از ساعت چهار شروع میشد...از موسسه که زدم بیرون یکراست رفتم بازار ...اص
گشنگی....
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:24
مدتیه حس آشپزی ندارم اصلا بخصوص اینکه بابا نیست اغلب ...بعد ماموریت دو هفته ایش بازم رفت....این روزها اغلب یا از بیرون حاضری میگیرم یا جلوی موسسه فست فود هست اونجا یک چیزهایی با همکارها یا تنها میخورد
هیچ
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:24
نرفتم سر کار امروز ....دلم چیزی شبیه سرماخوردگی میخواد ....از اینهایی که سرت درد میگیره ...دلت میخواد تخت بخوابی و کسی کاری به کارت نداشته باشه ...نمیدونم اثر چی هست یا دچار روزمرگی و کسالت شدم...ولی
فرشته عشق....
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:24
به چهره های هر کدومشون نگاه میکنی میتونی کلی شور و حرارت و شوق زندگی و ستاره های نورانی توی چشمهاشون ببینی ....کلی حال خوب حس خوب گرفتم ...رفته بودم موسسه کودکان ...امسال هدیه اش متفاوت دادم ... چند ر
خود دعوت شده ها .....
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 20:44
چهارشنبه بعد از ظهر که با رها صحبت کردم و فهمید بابا نیست رفته به ماموریت ....دیروز عصر ساعت هفت گوشیم زنگ خورد رها بود پرسید خونه ام یا نه ؟! گفت دارم میام اونجا ...و شام درست نکنم ... تازه چایی دم ک
نقطه صفر مغز ....
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 20:44
بی خوابی که نزدیک صبح باشه خوب نیستxa0 خبر از کسالت سر کار خبر میدهxa0 یعنی دو ساعت گذشته خاطرات مرور کردم غصه خوردم خوش حال شدم ناامید شدم امیدوار شدمxa0 راجع به همه چیز فکر کردمxa0 راجع به قوم لوط یکم اطلاعات از نت خوندمxa0 وب ها خوندم و اخرش اینجا الان نقطه صفر مغز هستم با یک لبخند خوشگل که قطعا ...
وام مهربانی...
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 20:44
صبح برف اومده بود و هوا سرد چند روزه کارهای موسسه زیاد شده چند جا کار داشتم خسته بودم ...رفتم بانک قبلا درخواست وام کرده بودم ...امروز مدارک بردم ...رئیس بامبول بازی درآورد گفت xa0نمیشه .... گفت میانگین
امروز .....همینجا ....
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 20:44
تا حالا شده لباس بپوشین xa0آماده رفتن جایی بشین بعد تو یک لحظه منصرف بشین ؟ امروز خودم دو بار گند زدم به حالم ....اصلا نمیدونم بقول سمی فازم چیه ؟!امروز دو جا دعوت بودم او بیش مانی زنگ زد یکی از بچه های
ده دقیقه
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 20:44
باورم نمیشه یک گفتگوی ساده ده دقیقه ای اونم توی راه پله اداره باعث بشه حالم گرفته بشه امشب....صبح برای دادن آمار بهزیستی رفته بودم ....دنبال اتاق سی و پنچ برای گرفتن امضا بودم .....بین طبقه دوم و سوم