به چهره های هر کدومشون نگاه میکنی میتونی کلی شور و حرارت و شوق زندگی و ستاره های نورانی توی چشمهاشون ببینی ....کلی حال خوب حس خوب گرفتم ...رفته بودم موسسه کودکان ...امسال هدیه اش متفاوت دادم ... چند روز دیگه روزش هست و من امسال روزش زودتر جشن گرفتم ...برای بچه های موسسه کادو نگرفتم بجاش برای همشون خوراکی گرفتم ...چند تا از اونها هم مثل من مامان نداشتند ...چند سال روز مادر هدیه بنام مامان کمک میکنم به موسسات یا خیرات میدم ...امسال تصمیم گرفتم هدیه اش متفاوت باشه ...بدم به بچه ها ...خوراکی براشون گرفتم ...کلی تا ساعت دو باهم گفتیم و خندیدیم و از خاطرات مامانمون گفتیم ...با هر تعریف از خاطرات کلی بغض تا پشت گلوشون میومد و برمی گشت ...از آخرین خاطره ای که از مامان هامون توی ذهنمان بود گفتیم ....مهسا از آخرین تصویر و مکالمه مادرش گفت ...جوری که دلم سوخت...بعد از ظهر با بهناز قرار داشتم واسه خرید....رفتیم نمایشگاه...یک دست مبل انتخاب کردم نصف شو دادم ...قیمتهاش بد نبود...
سر راه به یک گلفروشی سر زدیم خاک و کود گرفتم ...از یک گل به اسم بنت چی چی خوشم اومد ولی شرایط نگهداریشوم نداشتم ...فهمیدم یکی از کارهای مورد علاقه ام که دوست دارم کار کنم کارکردن توی گل خونه هست...
از فروشنده که یک پسر لاغر قد بلند بود کلی اطلاعات گرفتم ...بهناز سر همین صحبت گردنم سربسر گذاشت ....میگفت بیا برو زنش بشو ...منم جدی گفتم اگه یک گلفروش ازم خواستگاری کنه جوابم مثبت هست...... روشنا...
ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 58
تاريخ: شنبه
4 اسفند
1397 ساعت: 21:24