کل آشپزخونه جمع کردم ولی حالش نبود جمع و جور کنم خونه رو فقط جارو زدم و تمیز کاری کردم ....فکر خونه تکونی دلم میتکونه ....
هفته پرماجرایی داشتم ....از رفتن واسه خرید با هر کدوم از دخترها هر بار ...تا مهمونی های بی دعوت و با دعوت ...
خرید دیگه حسن خوب نمکنه ....دیروز با سوگند بیرون بودم اصلا قصد خرید نداشتم ولی با این حال شلوار و کیف دستی گرفتم مثل خرید کتونی ها با رها روز شنبه ...دلم میخواد بخوابم ولی نمیتونم ....دارم به اعتکاف فکر مکنم ....فکر کنم اگه کارهام جور کنم عالی بشه تحویل سال نو توی اعتکاف باشی ...شاید اینبار خدا عنایتی کرد ...ولی خواهری قراره بیاد ...از اون ور مرخصی هم کم دارم امسال ...
کاش سال جدید خوب باشه برام ...این روزها بعضی ها بدجور دارند تکونم میدن به خواستگار جدید درست فکر کنم و ایراد نگیرم نمیدونم از طرفی دلم میخواد یکی همراهم باشه ولی نمیدونم اگه واقعا کسی باشه به اون آرامش محض میرسم یا دلم هوای این روزهای بی دغدغه ام رو میخواد ...ای خدا خودت کمکم کن ...سوگند دی روز میگفت چرا همیشه روی خنده ات بنا نشون میدی . ...توی دلم گفتم کجایی که وقتهای تنهایی ام ببینی ...
روشنا...ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 57