صبح برای دادن آمار بهزیستی رفته بودم ....دنبال اتاق سی و پنچ برای گرفتن امضا بودم .....بین طبقه دوم و سوم ....
توی پاگرد طبقه دوم یک لحظه موقع بالا رفتن دیدمش ...داشت میومد پایین ....
اولش عادی احوالپرسی کردیم و اینکه چکار دارم توی بهزیستی ....
گفت برگشته داره مجوز کار میگیره ...!!!
از بابا پرسید و البته از احوال خودم ...
خداحافظی کردم دیرم شده بود ....
عصر که تلگرام باز کردم دوتا پیام داشتم ازش ....یک شعر برام فرستاده بود !!!
با یک چرا و چند علامت سوال...حالم گرفته شد با خوندن شعر ...
توی حموم زیر دوش اندازه همون ده دقیقه گریه کردم بعد مدت ها ....
اولش واسه خودم و بعدم شاید به خاطر یادآوری گذشته ...و شاید .....
گلوم درد می کنه و سرم در حال ترکیدن ....
اینکه تموم حس های منفی متونی بخوبی بروز بدی یک روز یک جایی میزنه بیرون ....مثل امروز من ....
روشنا...
ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 36