
حس عجیبی دارم هم خوشحالم هم پر از شک و تردید و هم پر از استرس و اضطراب....کاش همون باشی که من می خامنمی خام ناامید باشم در عین حال نمیخوام زیاد امیدوار باشم که اگه نشد تا چند روز فکرم درگیر باشه...د...
ادامه مطلب
دارم بعد دو ماه کتاب زبان ۵۰۴ ورق میزنم و یهو نمیدونم چرا الان رفتم سر وقتش....دارم فکر میکنم بطور جد کلاس های زبان تافل ادامه بدم ....دیگه اینقدر دنبال کردم و ول کردم خودم خسته شدم ...ولی فکر مکنم هم...
ادامه مطلب
من یک ناتمام من!یک ناتمام از خودم ...گاهی اتفاق ها ...رفتارهای خودم هر چند بدون قصد و غرض ...باشه چیزهایی از خودمم بهم نشون میده که میمونم که این من کیم....؟امشب فهمیدم منم حسود میتونم باشم ....اونقدر...
ادامه مطلب
چرا این روزهام شبیه حس های من نیست ....چرا روزها میگذرند بدون اینکه من درکشون کنم ....زندگی من ..دنیای من....حس های من...اصلا دلم راضی به اومدن به این مسافرت نبود ....گاهی تقدیر چیزی رقم میزنه برات که تو نمی خواهی حتی به ذهنت بیاری....انگاری روز به روز ت خالی تر میشم ....بی تفاوت تر و سردتر ...و این بد هست گاهی ....گاهی هم خوب ....ولی من آدم این بودن ها نیستم ....دنیای من فرق داره...
ادامه مطلب
دیروز قید باشگاه زدم تا به دیدن یه یار قدیمی برم جدا از خوشحالی دیدار ....و ساعتی که با هم گذراندیم .. وقتی وسط پیاده رو از خواهرش پرسیدم بغض کرد و تمام حال منو دگرگون .....خبر فوتش شک کننده ترین خب...
ادامه مطلب
چی میشد یکبار اون جوری که دلمون میخواست میشد....به دور از هر بدی و خوبی.....به دور از همه اگرها و شادیها ....همه بایدها و نبایدها....چی میشد گاهی خدا با دلمون راه بیاد و اون جوری بشه که دلمون میخواد ....
ادامه مطلب
گاهی بعضی تجربه ها میتونی با بعضی افراد تجربه کنی نه با همه ....مثلا فقط با کسی میتونی ساعت ها بنشینی راجع به آخرین کتابی که خوندی صحبت کنی که اونم علاقه داشته باشه ....من که اینجوریم ....یعنی ارتباط...
ادامه مطلب
حس می کنم بی انگیزه شده ام یا یه چیز دیگه است ....دیروز با لیلی رفتم کنار رودخونه ....بد نبود ولی خوش من نگذشت .. پریروزم خاله اینا مهمون بودند ...اون روزم انگاری کرخت بودم ....ولی شنبه که روبی بیرون بودم خوش گذشت رفتیم دربند... رستوران سنتی .... اما همه این چند روز &...
ادامه مطلب
فردا عقد داداشی هست .... امروز اومدیم ارایشگاه عروس خانم ابروهاش برداره .... همه دارند سربسرم میزارند .... اصلا حس خاصی ندارم ... خوشحالم داداشی بالاخره سر و سامان گرفته ولی واقعا حس خنثی دارم نسبت به لفظ عروس ... خواهری بیشتر از من ارتباط خوبی با زن داداش برقرار کرده ولی من فعلا در حد معمول ارتباط گرفتم .... زن داداشی بهم ابجی میگه ولی من با راحت اسم گفتن راحترم بهترم من لفظ خواهر شوهر ماد...
ادامه مطلب
تنها تو میدانی که بی من میگذرد از من ........
ادامه مطلب
چند ماهی میشه مستاجر واحد اول اومدند. زن من دو سه باری دیدم خانوم خوبی بنظر میومد ولی شوهرش بیشتر شبا ماموریته و کمتر خونه میاد داداشی میگفت چند بار صداشونو شنیدم منم چن باری یه صداهایی میشنیدم ولی اهمیتی نمی دادم . دیروز که خونه بودم بازم سر و صداشون بالا بود مرد هرچی بددهنی و فش نثار زنه می کرد . ناراحت شدم چرا بعضی ها اینجورین ؟ تازه زنه هیچی نمگفت و فقط چشم چشم گفتنش براه بود ... موندم چرا بعضی خانومها اجازه میدند اینجوری باهاشون حرف بزنند این تمکین نیست این سرخوردگی هست که برخی از زنای جامعه ما اجازه میدیم ابنجوری باهامون تا کنند ....چیزی بنام جرات تو وجودمون نداریم . یادمه یه استادی داشتیم مگفت این مردها نیستند که زنارو میزنند بلکه این زنها هستند که اجازه میدن مردها کتکشون بزنند هرجوری...
ادامه مطلب
متعجبم و خندم میگیره از کوته فکری و فقر فرهنگی بعضی ادمها . واقعا ادمها رو صد در صد نمیشه شناخت . خندم میگیره از کارهای ادمها خیلی راحت تهمت میزنند قضاوت می کنند گاهی واقعا فکر می کنم ایا مسلمانیم ایا اینهمه ادعای اسلام بودن داریم واقعا خدا رو میشناسیم واقعا انسانی هست ندانسته تهمت بزنیم .... کاش قبل از هر چیزی در دنیا فقط یکم انسان باشیم فقط انسان ..... انسان که باشی دیگه اینکه دینت چیه جنست چیه مال کدوم فرهنگ و کجای دنیاییم معنی نداره انسان که باشیم رنگ و قومیت معنیشو از دست میده انسان که باشیم همه مخلوق خداییم و همه حق زندگی دارند حتی کافر به خدا چون ه...
ادامه مطلب
امروز تولد داداشی بود خواستم تولد کوچولو براش بگیرم خواستم خودم کیک درست کنم رفتم خرید وسایل و بادکنک و شمع و... خریدم کیک درست کردم درست زمانی که می خواستم تزیینش کنم داشتم خامه هم میزدم بابا اومد اشپزخونه میخواست از کابینت بالاسرم لیوان برداره نمی دونم چه جوری شد لیوان از دستش افتاد زد کیک رو خراب کرد و خامه ریخت روی من لباسم .اومدم پاک کنم بادست خامه ای کل صورتم خامه شد کلا وضعیتی بود سه ساعت دارم اشپزخونه تمیز می کنم کلی ظرف و کثیف کاری کردم اخرشم کیک خراب یه جوری سرهم بندی کردم که اصلا شکل کیک نشده کلا هر چی می خواستم امشب تدارک ببینم برعکس شد...
ادامه مطلب
دیروز عصردوستم بعد مدت ها زنگ زد و دعوتم کرد اینبار بهونه ای محکمی نتونستم بیارم برای نرفتن وقتی هم فهمید پام ضرب دیده و توی خونم . بهونه واسه نرفتن قبول نکرد . خودش اومد دنبالم گفت دلش تنگ شده و میخواد پیشش برم . رفتم و شب موندم...... . تقریبا بعد اینکه ماجراش روفهمیدم نتونستم تا حالا با خودم کنار بیام ولی هنوز بهش نگفتم که نتونستم باهاش کنار بیام ..... دیشب شوهرش شیفت بود و اون تا نزدیکای صبح حرف زد و درد دل کرد و من فقط تونستم توی سکوت قشنگ به حرفاش گوش بدم . ولی نتونستم با وجدان خودم کنار بیام یا قضاوتش کنم یا حتی سرزنشش کنم . هیچ حقی هم بهش ندادم . چند ما...
ادامه مطلب