روشنا

متن مرتبط با «هنوزم چشمای تو» در سایت روشنا نوشته شده است

من و تو....

  • نیلوبلاگ

    حس عجیبی دارم هم خوشحالم هم پر از شک و تردید و هم پر از استرس و اضطراب....xa0کاش همون باشی که من می خامxa0نمی خام ناامید باشم در عین حال نمیخوام زیاد امیدوار باشم که اگه نشد تا چند روز فکرم درگیر باشه...د...

    ادامه مطلب
  • کاش یکبار دچار خواستن تو میشدم....

  • نیلوبلاگ

    چی میشد یکبار اون جوری که دلمون میخواست میشد....به دور از هر بدی و خوبی.....به دور از همه اگرها و شادیها ....همه بایدها و نبایدها....چی میشد گاهی خدا با دلمون راه بیاد و اون جوری بشه که دلمون میخواد ....

    ادامه مطلب
  • گاهی بزار با تو حس کنم ....

  • نیلوبلاگ

    حس می کنم بی انگیزه شده ام یا یه چیز دیگه است ....دیروز با لیلی رفتم کنار رودخونه ....بد نبود ولی خوش من نگذشت .. پریروزم خاله اینا مهمون بودند ...اون روزم انگاری کرخت بودم ....ولی شنبه که روبی بیرون بودم خوش گذشت رفتیم دربند... رستوران سنتی .... اما همه این چند روز &...

    ادامه مطلب
  • از من به تو یک اشاره

  • نیلوبلاگ

    چند ماهی میشه مستاجر واحد اول اومدند. زن من دو سه باری دیدم خانوم خوبی بنظر میومد ولی شوهرش بیشتر شبا ماموریته و کمتر خونه میاد داداشی میگفت چند بار صداشونو شنیدم منم چن باری یه صداهایی میشنیدم ولی اهمیتی نمی دادم . دیروز که خونه بودم بازم سر و صداشون بالا بود مرد هرچی بددهنی و فش نثار زنه می کرد . ناراحت شدم چرا بعضی ها اینجورین ؟ تازه زنه هیچی نمگفت و فقط چشم چشم گفتنش براه بود ... موندم چرا بعضی خانومها اجازه میدند اینجوری باهاشون حرف بزنند این تمکین نیست این سرخوردگی هست که برخی از زنای جامع...

    ادامه مطلب
  • هنوزم ......

  • نیلوبلاگ

    فعلا اندر خم یه کوچه ام . هیچیم تغییر نکرده جز چن تا چیز کوچک نه حوصله کار کردن دارم نه موزیک و نه هزار چیز دیگه تنها فقط دو هفته اخیر مهمونی هام زیاد شده که اونم دلم زده دوباره میخام فاصله بگیرمxa0 . دارم سعی مکنم دوباره خودمو جمع کنم این خیلی بده خودت هم بدونی دردت چیه هم درمانت شایدم خوب باشه . این روزها کمتر فکر می کنم بیشتر فرار میکنم ولی خودمم میدونم اینا موقته و باید به زودی به زندگی برگردم . ادم تو یه سنی همه چیزو قشنگ میبینه طوری که میتونی هر چی بخای بدست بیاری ولی از یه سن به بعد میدون...

    ادامه مطلب
  • کیک تولد

  • نیلوبلاگ

    امروز تولد داداشی بود خواستم تولد کوچولو براش بگیرم خواستم خودم کیک درست کنم رفتم خرید وسایل و بادکنک و شمع و... خریدم کیک درست کردم درست زمانی که می خواستم تزیینش کنم داشتم خامه هم میزدم بابا اومد اشپزخونه میخواست از کابینت بالاxa0سرم لیوان برداره نمی دونم چه جوری شد لیوان از دستش افتاد زد کیک رو خراب کرد و خامه ریخت روی من لباسم .اومدمxa0 پاک کنم بادست خامه ای کل صورتم خامه شد کلا وضعیتی بودxa0 سه ساعت دارم اشپزخونه تمیز می کنمxa0 کلی ظرف و کثیف کاری کردم اخرشم کیک خراب یه جوری سرهم بندی کردم ...

    ادامه مطلب
  • بزار همون معصومیت تصویر تو در ذهنم باشه...................

  • نیلوبلاگ

    دیروز عصرxa0دوستم بعد xa0مدت ها زنگ زد و دعوتم کرد اینبار بهونه ای محکمی نتونستم بیارم برای نرفتن وقتی هم فهمید پام ضرب دیده و توی خونم . بهونه واسه نرفتن قبول نکرد . خودش اومد دنبالم گفت دلش تنگ شده و میخواد پیشش برم . رفتم و شب موندم...... . تقریبا بعد اینکه ماجراش روxa0فهمیدم نتونستم تا حالا با خودم کنار بیام ولی هنوز بهش نگفتم که نتونستم باهاش کنار بیام ..... دیشب شوهرxa0ش شیفت بود و اون تا نزدیکای صبح حرف زد و درد دل کرد و من فقط تونستم توی سکوت قشنگ به حرفاش گوش بدم . ولی نتونستم با وجدان ...

    ادامه مطلب