
حس عجیبی دارم هم خوشحالم هم پر از شک و تردید و هم پر از استرس و اضطراب....کاش همون باشی که من می خامنمی خام ناامید باشم در عین حال نمیخوام زیاد امیدوار باشم که اگه نشد تا چند روز فکرم درگیر باشه...د...
ادامه مطلب
چی میشد یکبار اون جوری که دلمون میخواست میشد....به دور از هر بدی و خوبی.....به دور از همه اگرها و شادیها ....همه بایدها و نبایدها....چی میشد گاهی خدا با دلمون راه بیاد و اون جوری بشه که دلمون میخواد ....
ادامه مطلب
حس می کنم بی انگیزه شده ام یا یه چیز دیگه است ....دیروز با لیلی رفتم کنار رودخونه ....بد نبود ولی خوش من نگذشت .. پریروزم خاله اینا مهمون بودند ...اون روزم انگاری کرخت بودم ....ولی شنبه که روبی بیرون بودم خوش گذشت رفتیم دربند... رستوران سنتی .... اما همه این چند روز &...
ادامه مطلب
چند ماهی میشه مستاجر واحد اول اومدند. زن من دو سه باری دیدم خانوم خوبی بنظر میومد ولی شوهرش بیشتر شبا ماموریته و کمتر خونه میاد داداشی میگفت چند بار صداشونو شنیدم منم چن باری یه صداهایی میشنیدم ولی اهمیتی نمی دادم . دیروز که خونه بودم بازم سر و صداشون بالا بود مرد هرچی بددهنی و فش نثار زنه می کرد . ناراحت شدم چرا بعضی ها اینجورین ؟ تازه زنه هیچی نمگفت و فقط چشم چشم گفتنش براه بود ... موندم چرا بعضی خانومها اجازه میدند اینجوری باهاشون حرف بزنند این تمکین نیست این سرخوردگی هست که برخی از زنای جامعه ما اجازه میدیم ابنجوری باهامون تا کنند ....چیزی بنام جرات تو وجودمون نداریم . یادمه یه استادی داشتیم مگفت این مردها نیستند که زنارو میزنند بلکه این زنها هستند که اجازه میدن مردها کتکشون بزنند هرجوری...
ادامه مطلب
فعلا اندر خم یه کوچه ام . هیچیم تغییر نکرده جز چن تا چیز کوچک نه حوصله کار کردن دارم نه موزیک و نه هزار چیز دیگه تنها فقط دو هفته اخیر مهمونی هام زیاد شده که اونم دلم زده دوباره میخام فاصله بگیرم . دارم سعی مکنم دوباره خودمو جمع کنم این خیلی بده خودت هم بدونی دردت چیه هم درمانت شایدم خوب باشه . این روزها کمتر فکر می کنم بیشتر فرار میکنم ولی خودمم میدونم اینا موقته و باید به زودی به زندگی برگردم . ادم تو یه سنی همه چیزو قشنگ میبینه طوری که میتونی هر چی بخای بدست بیاری ولی از یه سن به بعد میدونی یه چیزهایی دست تو نیست . اولا امیدواری خوب بشه بعد اخراش بیخیال میشی میدونم هنوز نمیخوام بیخیال زندگیم شم هنوز امیدوارم . یجورایی کنار اومدم و منتظرم اوضاع عادی بشه شاید تا عید خیلی بده از نزدیکترین کس...
ادامه مطلب
امروز تولد داداشی بود خواستم تولد کوچولو براش بگیرم خواستم خودم کیک درست کنم رفتم خرید وسایل و بادکنک و شمع و... خریدم کیک درست کردم درست زمانی که می خواستم تزیینش کنم داشتم خامه هم میزدم بابا اومد اشپزخونه میخواست از کابینت بالاسرم لیوان برداره نمی دونم چه جوری شد لیوان از دستش افتاد زد کیک رو خراب کرد و خامه ریخت روی من لباسم .اومدم پاک کنم بادست خامه ای کل صورتم خامه شد کلا وضعیتی بود سه ساعت دارم اشپزخونه تمیز می کنم کلی ظرف و کثیف کاری کردم اخرشم کیک خراب یه جوری سرهم بندی کردم که اصلا شکل کیک نشده کلا هر چی می خواستم امشب تدارک ببینم برعکس شد...
ادامه مطلب
دیروز عصردوستم بعد مدت ها زنگ زد و دعوتم کرد اینبار بهونه ای محکمی نتونستم بیارم برای نرفتن وقتی هم فهمید پام ضرب دیده و توی خونم . بهونه واسه نرفتن قبول نکرد . خودش اومد دنبالم گفت دلش تنگ شده و میخواد پیشش برم . رفتم و شب موندم...... . تقریبا بعد اینکه ماجراش روفهمیدم نتونستم تا حالا با خودم کنار بیام ولی هنوز بهش نگفتم که نتونستم باهاش کنار بیام ..... دیشب شوهرش شیفت بود و اون تا نزدیکای صبح حرف زد و درد دل کرد و من فقط تونستم توی سکوت قشنگ به حرفاش گوش بدم . ولی نتونستم با وجدان خودم کنار بیام یا قضاوتش کنم یا حتی سرزنشش کنم . هیچ حقی هم بهش ندادم . چند ما...
ادامه مطلب