هیچ

خرید بک لینک
نرفتم سر کار امروز ....دلم چیزی شبیه سرماخوردگی میخواد ....از اینهایی که سرت درد میگیره ...دلت میخواد تخت بخوابی و کسی کاری به کارت نداشته باشه ...

نمیدونم اثر چی هست یا دچار روزمرگی و کسالت شدم...ولی حال دیروزم و الانم کلی فرق داره ...مثل حس آخر اسفند و اول بها رم ...چیزی بین تموم شدن و شروع کردن...

انگاری دارم داستان تکراری میخونم....

شدید نیاز به تغییر حس می کنم ...نمیدونم شاید این فقط حس الانم باشه و فردا دوباره یا حتی ساعتی دیگه حس و حالم عوض شه ...

الان جوری هستم با همه چیزی که میدونم خیلی چیزها دارم و باید شکرگزار باشم ولی بازم حس می کنم یک حفره بزرگ توی زندگیم هست یا شاید حس می کنم...دلم واقعا الان هیچی نمیخواد....دلم شاید کمی خواب بخواد مثل سابق بیخیال بخوابم و بیخیال کارها و دنیا...

حتی صبح نتونستم نمازم درست بخونم حس رباتیک داشتم...ولی باز خدا شکر می کنم ....

نه شوق رفتن نه شوق موندن دارم ....الان تنها حسن گنگ و مبهم بودن هست جوری که دلم میخواد بدم توی یک شهر شلوغ توی یک پیاده روی شلوغ میدن آدمها گم بشم....کاش حداقل یک دلیل برای حالم پیدا میکردم تا حسن تشخیص بدم که گریه کنم یا بخندم یا ناراحت باشم و یا تعجب کنم ....هیچ حسی ندارم ....

روشنا...

ما را در سایت روشنا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:24

صفحه بندی