تازه چایی دم کرده بودم ساعت هشت آیفن زنگ خورد رها بود ....رفتم دم در استقبالش که با هفت دختر مواجه شدم ....!!!
نگو قرار گذاشتند شب رو چتر بشن ....بجز سمی و بهناز و نرمین که دوستای مشترکمون هستند خواهرش و دختر خالش هم اومده بودند ....کلی خرید هم کرده بودند ....
جوجه گرفته بودند کباب درست کنند .... اهنگ گذاشتند ....یکی برنج دم کرد یکی تنقلات اورد یکی گوچه سیخ کرد و یکی جوجه ...ویکی کیک که اونم بیشتر خمیر شد ......
تا دوازده شب فقط خوردند و رقصیدند و شلوغ بازی کردند ...
صبح هم هوس حلیم کردند که با زور و داد و ... بلند شدم همراهشون رفتم ....رها خانم معتقد بودند حلیم بیرون میچسبه ...که بجای حلیم فروشی سر از کله پارچه فروشی دراوردیم ....و بعدم پیاده تا گلها برگشتیم ....
از ساعت ده که برگشتم خوابیدم تا سه ....
انگار تو خونه جنگ شده اشپزخونه و کل خونه بهم ریخته ....
حال اینم که پاشم کار کنم ندارم ...کلی ظرف نشسته دارم ... با اینکه نصفش تو ماشین هست ...
اینم از جمعه تعطیل ما...
روشنا...
ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 56