نمیدونم چرا یادش افتادم یکدفعه ....بی دلیل ...حتی سالها من اونو ندیدم ....
بچه که بودیم می آمدند خونه مون ...سه چهار روزی میماندند.....تو عالم بچگی خودمو داشت همیشه ....مهربون بود....
بزرگتر که شدیم حرف های قشنگی زد....سالها گذشت و من فقط دو سه باری دیدمش....اون رفت خارج و من فراموش کردم همچین کسی هست اصلا ....
دو سال پیش عید دیدمش....از اون پسر بچه شاد و شیطون اثری نبود ازش ....راحت باهاش حرف زدم ولی انگاری دیگه ما اون بچه های دیروز نبودیم ....
الان هم نیست ....رفته هزارها کیلومتر از اینجا دور ...در سرزمینی بیگانه ....
و من نمیدونم چرا امروز یهویی یادش افتادم ؟؟؟
هیچ شناختی ازش ندارم حتی تصویر واضحی از خودش.....
تنها تصویر نوجوانی که یک زمانی شاید دل میبرد از من !!
کاش هیچوقت بزرگ نشیم..
یا رویاهای قشنگ نوجوانی به حقیقت و واقعیت تبدیل میشد
مثل قصه ها.....
روشنا...
ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 46