حدود چهل و خرده ای نفر بودند....آخرهای جشن بعد این که بقول خودشون غریبه ها رفتند گفتند یک جشن دیگه داریم !!!!!
ساعت هفت میخواستم برگردم که بچه ها نداشتند...فکر کردم جشن خودمونی تری گرفتند...نزدیک های ساعت هشت و نیم بود که دیدم چراغها خاموش شد ...بعدش هم شمع و خوندن شعر...توسط پسرها...در واقع جشن دومی نامزد کیمیا گرفته بود که معلوم شد آقایون هم دعوت داشتند...تنها کاری که اون لحظه تونستم انجام بدم رفتم لباسم با شلوار و بلوز عوض کردم ...از دستشون کمی عصبانی شدم ...بیشتر پسرها البته دوست پسر بعضی از دخترها بودند ...بقول خودشون سورپریز ولنتاین بود...اون وسط فقط چند تا از دخترها و من و چندتا از پسرها سینگل جمع بودیم ...که دو سه تا از دخترها هم از سینگلی درآوردند...
بماند چی ها شد و نشد ..تا حالا همچین غافلگیر نشده بودم ...
نامزد کیمیا اندازه خودش یک خرس کادو گرفت ... هرچند من کمی معذب بودم ولی شب خوبی بود ...ساعت ده گوشیم زنگ خورد بابا بود که گفتم تولد طول کشیده ...خواست بیاد دنبالم که گفتم با دخترها برمیگردم...
موقع برگشتن کلی ماجرا داشتیم ...بیشتر دخترها که از ماجرا خبر داشتند خانواده ها پیچونده بودند به آژانسی زنگ میزدند که اونها هم ماشین نداشتند ...تا یازده معطل بودند ....آخرش من و دو تا از دخترها با یکی از ماشین پسرها مجبوری اومدیم....که آخرین نفر نفر منو رسوند...!!!!
که البته بابا جلوی خونه بود و ماجرابراش تعریف کردم
روشنا...ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 58