ولنتاین....

خرید بک لینک
پنچ شنبه تولد یکی از بچه های گروه کوهنوردی بود که دعوت کرده بود ...ظهر با همه کارها و مشکلاتی که اومد به زور خودم به تولد رسوندم..از ساعت چهار شروع میشد...از موسسه که زدم بیرون یکراست رفتم بازار ...اصلا هیچ ایده ای برای کادو نداشتم...آخرش براش ست بلوز و شلوار گرفتم ...کارت دادم تا فروشنده حساب کنه ...از بس کارت کشید کارت خراب شد و نتونستم بخرم ..کل نقدی که داشتم سی تومن بود...ساعت ده دقیقه به یک بود ...تاکسی گرفتم رفتم بانک...که از شانس خوبم تعطیل شده بود ..بماند چقدر با کارمند و رئیس بحث کردم...کل موجودیم توی همون کارت بود...وقت نداشتم تا از همراه بانک حداقل انتقال بدم....زنگ زدم بابایی برام یک مقدار کارت به کارت کرد...تصمیم گرفتم پول بدم بجای کادو ...وقت خرید نداشتم...حالا اینکه چطوری خودم رسوندم خونه و چطوری با عجله دوش گرفتم و آماده شدم بماند....بماند که چطوری خودم رسوندم ....آدرس خونه خارج از شهر بود...وسطهای جشن رسیدم...

حدود چهل و خرده ای نفر بودند....آخرهای جشن بعد این که بقول خودشون غریبه ها رفتند گفتند یک جشن دیگه داریم !!!!!

ساعت هفت میخواستم برگردم که بچه ها نداشتند...فکر کردم جشن خودمونی تری گرفتند...نزدیک های ساعت هشت و نیم بود که دیدم چراغها خاموش شد ...بعدش هم شمع و خوندن شعر...توسط پسرها...در واقع جشن دومی نامزد کیمیا گرفته بود که معلوم شد آقایون هم دعوت داشتند...تنها کاری که اون لحظه تونستم انجام بدم رفتم لباسم با شلوار و بلوز عوض کردم ...از دستشون کمی عصبانی شدم ...بیشتر پسرها البته دوست پسر بعضی از دخترها بودند ...بقول خودشون سورپریز ولنتاین بود...اون وسط فقط چند تا از دخترها و من و چندتا از پسرها سینگل جمع بودیم ...که دو سه تا از دخترها هم از سینگلی درآوردند...

بماند چی ها شد و نشد ..تا حالا همچین غافلگیر نشده بودم ...

نامزد کیمیا اندازه خودش یک خرس کادو گرفت ... هرچند من کمی معذب بودم ولی شب خوبی بود ...ساعت ده گوشیم زنگ خورد بابا بود که گفتم تولد طول کشیده ...خواست بیاد دنبالم که گفتم با دخترها برمیگردم...

موقع برگشتن کلی ماجرا داشتیم ...بیشتر دخترها که از ماجرا خبر داشتند خانواده ها پیچونده بودند به آژانسی زنگ میزدند که اونها هم ماشین نداشتند ...تا یازده معطل بودند ....آخرش من و دو تا از دخترها با یکی از ماشین پسرها مجبوری اومدیم....که آخرین نفر نفر منو رسوند...!!!!

که البته بابا جلوی خونه بود و ماجرابراش تعریف کردم

روشنا...

ما را در سایت روشنا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:24

صفحه بندی