سن....
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 15:44
امروز حال عجیبی پیدا کردم ....باورش نمی شد من سی و چهار سال داشته باشم ...نمیدونم یجورایی حس سرخوردگی و بدی بهم دست داد...گفت فکر میکردم کوچکتر باشیxa0تا حالا به سنگ اصلا فکر نکردم یا برام سن آدمها مهم
هیچ...
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 15:44
حس بدی هستxa0بنظرم هیچ حسی نداشتن بهتر از داشتن حس بد باشه...دارم چی ها این روزها تجربه می کنم...فردا تعطیله و می خام فقط بخوابم ...از هفته بعد ترم جدید زبان شروع میشه ...دکتر بعد یک ماه و خرده ای اجازه داد فقط سبک ورزش کنم ...یکسری کتاب گرفتم می خام ایام عید بخونم ...دوباره میشم همون پری قبل ....
فارغ ز غوغای جهان....
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 15:44
بغلش که میکنم دستاس دور گردنم می ندازه صورتش به صورتم میچسبونه چشم هام می بندم و توی جا آروم تکون می خورم ...غرق آرامشی میشم که توصیف شدنی نیست....حاضر نیستم با هیچ چی این حالم و عوض کنم ...بخصوص بوی بدنش عجیب دوست دارم ...کلی امروز بغلش کردم بوییدم بوسش کردم ...دستهای کوچولوش دوست دارم ...نمیدونم چ...
لطفا گاهی نگاه نکنید!
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 15:44
لعنت به بعضی نگاههاxa0 ....دل آدم زیر و رو می کنه ...که باعث میشه به هم بریزیخاطره بسازیرویا پردازی کنی...لطفا گاهی نگاه نکنید!!
بی جواب ....
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 15:44
پیام داده ...اونم دو بار ...هر دو بی جواب...توی دوره پریود هستم و در کمترین حالت از هیجان و ...میشه گفت دوره رکورد..نمیدونم چرا اینهمه بی حالم ...موسسه تا اطلاع ثانوی بخاطر کرونا تعطیل شده...احساسات ا
من و تو....
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 15:44
حس عجیبی دارم هم خوشحالم هم پر از شک و تردید و هم پر از استرس و اضطراب....xa0کاش همون باشی که من می خامxa0نمی خام ناامید باشم در عین حال نمیخوام زیاد امیدوار باشم که اگه نشد تا چند روز فکرم درگیر باشه...د
تنهاییی....
-
تاریخ: 1398/10/13 ساعت: 22:06
نمیدونم چرا چند وقت هست حس تنهایی میاد سراغم ....عجیب اینکه دو هفته گذشته فقط بین جمع بودم و یجورایی مشغول مهمونی و مراسمات و ....شدم ...خواهری رفت....امشب باز مهمونی بودم ولی الان بیخوابی اومده سراغم
پاک....
-
تاریخ: 1398/10/13 ساعت: 22:06
می خام پاک کنم هر چیزی که هست اینجا ....شبکه های اجتماعی و .....یکی از هم کارهای قدیمی پیام داد امروز منم جوابش دادم ....توی مطب منتظر بودم چت کردیم انگاری اونم بیکار بود .... امروز چیزهای عجیبی راجع
سال نو....
-
تاریخ: 1398/10/13 ساعت: 22:06
اول سال نو تبریک میگم ....و اینکه فرصت خوبیه دوستان قدیمی همو پیدا میکنند دوباره ....صبح وقتی آلارم پیام روپاک دیدم کلی خوشحال شدم یکسال و خرده ای از هم خبر نداشتیم براش پیام گذاشتم ....چند تا از بچه ها دور همی گذاشته بودند رفتم ...با کمر دردی که این روزها گرفتارم ....امیر امروز دوباره پیام داده بود...
غریبه و انگیزه ....
-
تاریخ: 1398/10/13 ساعت: 22:06
دارم بعد دو ماه کتاب زبان ۵۰۴ ورق میزنم و یهو نمیدونم چرا الان رفتم سر وقتش....دارم فکر میکنم بطور جد کلاس های زبان تافل ادامه بدم ....دیگه اینقدر دنبال کردم و ول کردم خودم خسته شدم ...ولی فکر مکنم هم
انعکاس....
-
تاریخ: 1398/10/4 ساعت: 13:45
امروز بعد از ظهر یکبار حرفش تکرار کرد ...xa0منم ناراحت شدم ...یکساعت پیش هر چی داشتم جمع کردم و رفتم دیدنش...اونم با خنده و ....بهش گفتم بیا نگاه کن من هر چی گشتم آوردم برات ....ببین کدومش مال تو هست ..
کلاس...
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 22:10
همیشه مشکل بوده یک جاهایی کمکم کرده یک جاهایی گند زده به تموم کارهام ....ضعف هام میگم ...بعضی هاش سعی کردم درست کنم بعضی کمتر شدند ولی بعضی ها به قوت خودشون باقی هستند....نمیدونم اسم دقیقش اجتناب هست
بی خوابی....
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 22:10
هر شب از خستگی تا سرم می زارم خوابم میبره...ولی بی خوابم امشب ....مدت هاست که شبها بیدار نمیشم...دقیقه هانمیگذرند....گاهی بهتره هیچ خاطره ای به یادت نیاد....
بغض....
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 22:10
بغض یک ترانه ...بغض یک عاشقانه...بغض یک مادرانه ....میشه یک جورایی حل کرد ...ولی بغض یک بغلxa0یک حسرتxa0یک دنیا آرزو وxa0بدتر از همه دل تنگیxa0را نمیشود حل کرد....میچسبد بیخ گلویت...نه پایین میرودxa0نه بالا ...آنقدر همانجا میماندxa0تا نفست را بگیرد....
عمه شدم.....
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 22:10
عمه شدم ...اونم عمه یک دخمل کوچولوی خوشگل ....واقعا خستهامیدوارم شاد و زیر سایه پدر و مادرش بزرگ بشه
پر می کشم ...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:59
چند روزی هست سعی می کنم نمازهامو درست بخونم ...سعی میکنم بهت نزدیکتر بشم ...انگار دور و اطراف خلوت تر شده بیشتر حستxa0میکنم ...ای مهربان ترین کمکم کن تا ازت دست نکشم ...کمکم کن تا فراموشت نکنم ...من دار
انصاف...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:12
خدا همه به راه راست هدایت کنxa0....کاش بنده هات انصاف, داشتند....روی زندگی کسی آوار نمی شدند..کاش اینقدر انصاف, داشتند خوشبختی کسی زایل نمی کردند....یا از هر راهی پول بدست نمی آوردند ....یا عقده هاشون سر بقیه خالی نمی کردند .....xa0چرا گاهی همه چیز اینهمه پیچیده میشه....زری یکی رو میخواد باباش مخالف...
دنیا
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:12
دیروز دور همی انجمن بود حدود دویست نفری بودند از مردها و زنها ....بیشتر از اون که حس خوب بگیرم حس بد گرفتم اصلا هر کسی از یک دردی ناله میکرد ...به دوستم گفتم بهتر بود نمی اومدیم ...یکی از خیانت یکی از
جمعه.....
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:17
این هفته مرخصی تموم میشه ...اگه کارهای بابا تموم بشه یکشنبه سر راه می ریم مشهد....وگرنه من باید زودتر برگردم ....از صبح کسل هستم هوای اینجا دم داره ....نفس کشیدن سخت میشه برام ....دو روزه آلرژی عود کرده و داروهام همراهم نیست ....انگاری معلق هستم بین زمین و هوا ...دلم سکون میخواد....xa0
من ناتمام....
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:17
من یک ناتمام من!یک ناتمام از خودم ...گاهی اتفاق ها ...رفتارهای خودم هر چند بدون قصد و غرض ...باشه چیزهایی از خودمم بهم نشون میده که میمونم که این من کیم....؟امشب فهمیدم منم حسود میتونم باشم ....اونقدر