انعکاس....

خرید بک لینک

امروز بعد از ظهر یکبار حرفش تکرار کرد ...

منم ناراحت شدم ...

یکساعت پیش هر چی داشتم جمع کردم و رفتم دیدنش...اونم با خنده و ....

بهش گفتم بیا نگاه کن من هر چی گشتم آوردم برات ....ببین کدومش مال تو هست ....

ناراحت شد ....چشمهاش پر اشک شد برگشت گفت منو اینطوری شناختی ...

هیچی نگفتم....در واقع ماست مالی کردم که نه گفتم شاید من نشناسم اشتباه شده ...ولی در واقع خواستم بهش بفهمانم هر حرفی یک انعکاسی داره ....نمیشه هر جور دلت خواست حرف بزنی بعد انتظار داشته باشی دیگران ناراحت نمیشن...

فقط عین رفتار خودش انجام دادم ....نمیخواستم ناراحتش کنم از رفتار خودم من دلخورم از دست خودم ولی اونم باید با نتیجه حرف و رفتار خودش مواجه میشد....

هیچ وقت ناراحتی کسی نخواستم ولی گاهی دور از دسترس میشه ....

پ.ن. این روزها عجیب زودرنج شدم یا نمیدونم چم شده با هر حرف و ...هر چیزی که میبینم .... حسرت داشتن بعضی چیزها عجیب اشک به چشم میاره، انگاری من همون آدم بی احساس نبودم که بقیه میدیدند....

روشنا...

ما را در سایت روشنا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: چهارشنبه 4 دی 1398 ساعت: 13:45

صفحه بندی