نمیدونم چرا چند وقت هست حس تنهایی میاد سراغم ....عجیب اینکه دو هفته گذشته فقط بین جمع بودم و یجورایی مشغول مهمونی و مراسمات و ....شدم ...خواهری رفت....
امشب باز مهمونی بودم ولی الان بیخوابی اومده سراغم ....نمیدونم دقیقا الان چمه....حسم نمیدونم....
احساس شدید خلا دارم ...انگاری بعد سالها تلاش و ....به یک جایی ته انباری پرت شده باشم ... منی که تنهایی ام به هر کسی ترجیح میدم الان دچار این حس هستم ....سوالهایی که آشنایان و فامیل ها ازم میپرسند ...
حس میکنم بعد این همه درس خوندن و کار کردن هنوز به جایی نرسیدم ....نمیدونم شایدم دچار بحران شدم باز....هر چی هست انگاری داره منو باز به یک چالش دعوت میکنه...
مسلما من از زندگی الانم راضی هستم می خندم زندگی می کنم می جنگم ولی با همه اینها باز یک جاهایی کم دارم ....چند روز پیش یکی از آقایون فامیل از تحصیلاتم پرسید گفتم سعی مکنم بخونم ....انگاری برام انگیزه ایجاد کرد سوالش... الان حس خلا مکنم چرا جدی تر دنبال نمیکنم ....!
من کارم ول کردم تا کار دل خواهم پیدا کنم ولی الان حس بدی دارم بعد سالها کار کردن انگار هیچی دستم نیومده ....
نمیدونم چرا با دیدن بچه داداشی یاد مامان بیشتر میرفتم این روزها....
جای خالی یک همراه بدجور خودش نشونم میده...یک جورهایی مجرد بودن خوبه ولی یک جورایی بد میاد وقتی هم سن هات با خانوادشون میبینی ....نمیدونم این حس قلقلکم میده جدی تر به ازدواج فکر کنم بابا تجدید نظر کنم در بعضی باورها م ....
روشنا...ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 35