سن....

خرید بک لینک

امروز حال عجیبی پیدا کردم ....باورش نمی شد من سی و چهار سال داشته باشم ...

نمیدونم یجورایی حس سرخوردگی و بدی بهم دست داد...گفت فکر میکردم کوچکتر باشی

تا حالا به سنگ اصلا فکر نکردم یا برام سن آدمها مهم نیست ...من میتونم با یک هفتاد ساله هم صحبت کنم با یک یکساله ... اینو نه خودم که بقیه تایید میکنند... مثلا دایی با داشتن نزدیک شصت و خرده ای با وجود زن و بچش با من درد دل میکنه زنگم میزنه یا دوست مامان باوجود پنچ سال بعد مرگش هنوز زنگ میزنه و میاد ساعت ها از هر دری حرف میزنیم ...یا مثل این که حرف های همه دخترهای میدونم کسایی که حتی نمی دانند یا با علی سه ساله که زنگ میزنه حرف میزنم بازی مکنم و ...

خودش پیشنهاد آشنایی داد خودش چند بار خواسته حرف بزنیم بعد اما نمیدونم چرا سنم فهمید کپکرد ...چند بار پرسید تا مطمن بشه ...حس بدی سوالش بهم داد ...شاید قیافه ام به سی و چهار نخواه ولی من همین هستم ...

چرا اینجوری شد ؟.؟

یاد حرف امیر افتادم که گفت از یک سنی به بعد سخت پیدا میکنی ؟...

روشنا...

ما را در سایت روشنا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 15:44

صفحه بندی