بزار همون معصومیت تصویر تو در ذهنم باشه...................

خرید بک لینک
دیروز عصر دوستم بعد مدت ها زنگ زد و دعوتم کرد اینبار بهونه ای محکمی نتونستم بیارم برای نرفتن وقتی هم فهمید پام ضرب دیده و توی خونم . بهونه واسه نرفتن قبول نکرد . خودش اومد دنبالم گفت دلش تنگ شده و میخواد پیشش برم . رفتم و شب موندم...... . تقریبا بعد اینکه ماجراش رو فهمیدم نتونستم تا حالا با خودم کنار بیام ولی هنوز بهش نگفتم که نتونستم باهاش کنار بیام ..... دیشب شوهر ش شیفت بود و اون تا نزدیکای صبح حرف زد و درد دل کرد و من فقط تونستم توی سکوت قشنگ به حرفاش گوش بدم . ولی نتونستم با وجدان خودم کنار بیام یا قضاوتش کنم یا حتی سرزنشش کنم . هیچ حقی هم بهش ندادم .

چند ماه قبل توی کافی ندا رو به طور اتفاقی با مردی دیدم . نپرسیدم ازش کی هست و اینجا چکار مکنی . بعدها خودش بهم گفت که دوست پسرشه و عاشقش شده و باهاش رابطه داره . ..............

دیشب باز از درداش گفت از اینکه نمیتونه فراموش کنه و عاشقش شده و اینکه اینده پسر کوچولوش مهم هست و نمیتونه طلاق بگیره .

امروز که برگشتم حالم گرفته . این مسایل رو نه میشه داد زد و نه میشه با کسی درد دل کرد . ندا گفت و خالی شد ولی ندونست که من چقدر نارحت شدم . ناراحت شدم از دوستی که یک روز من به نجابتش قسم میخوردم . ناراحت شدم از تصویر معصومیت ندیی که توی ذهنم شکسته شد . ناراحت شدم بخاطر خودش و شوهرش و پسرش........

حتی نمی تونم قضاوتش کنم . چون من خودم دیدم که عاشقانه ازدواج نکرد . ندا برای فرار از عشق مردی که نامردی کرد ازدواج کرد . چند سال پیش که برای اولین بار شوهرش توی حیاط دانشگاه دیدم و باهاش حرف زدم فهمیدم چقدر ندارو دوست داره و خوشحال شدم که خوشبخت میشه ولی دیشب که دوباره دیدمش حس عجیبی داشتم . اینبار حسم خوشحالی نبود ترحمم نبود حتی حس تنفرم نداشتم از زنی که داشت به شوهرش خیانت می کرد . گنگ بودم . .... فقط تونستم نگاش کنم و به حرفاش گوش بدم . نتونستم بهش بگم این کارو نکن یا داری حالم بد میکنی . ندا می گفت ممنون که هستی و گوش میدی و درک می کنی . بعد همه حرفاش فقط تونستم بگم درکت نمی کنم . فقط میفهمم که داری کاری می کنی که بنظرت درسته و داری راهی میری که فکر می کنی تهش خوشبختی . من نتونستم به دوستم بگم که باهات مخالفم و حالم از ادمهای خیانت کار بهم میخوره . نتونستم نصیحتش کنم و بگم نکن این کارو ....... چون قبل اینکه من این حرفو بزنم گفت خوبه که نمیگی نکن زشته و اینکارا .... نتونستم و نخواستم دیشب قضاوتش کنم وقتی فهمیدم عمق رابطه اش بیشتر از چیزی که من تصور می کردم حتی نتونستم بپرسم چرا و چطوری به اینجا رسیدی چون شوکه بودم از تموم حرفاش .

ندای چند سال پیش کجا و زنی که دیشب راحت از مردی و عشقی می گفت که شوهرش نبود ندایی که تصویر درستیش و حجابش و ایمانش برام هنوز زنده هست . دوست من توی خیال خودش سیر می کرد .

هنوز که عمیقانه بهش فکرمی کنم وحشت می کنم از چیزی که بذهنم میاد . چطور میشه که زنی یا مردی خیلی راحت خیانت می کنند ؟ این سوال امروز ذهنمو درگیر خودش کرده قبلا چیزهایی راجع به خیانت و اینا کتاب و مقاله خودندم ولی نتونستم هنوز جواب قابل قبولی برای خودم پیدا کنم . هنوز ندا رو با اون معصومیتش بیادم میارم و دوستش دارم . ولی متنفرم از خیانت و خیانتکار ......... حالا تو هر موردی باشه .

دعا می کنم براش که راه درست بره . و خدا هدایتش کنه . اولین بار که این مطلب بهم گفت باور نکردم ولی بعدش چند بار توصیه کردم که هر کاری می کنی خیانت نکن . اگه شوهرت دوست نداری میتونی طلاق بگیری ولی حق نداری با احساسات شوهرت بازی کنی با سرنوشت بچت. به هر طرف نگاه می کنی ادمهایی قربانی میبینی . شوهر و بچش . زن و بچه های ادمی که باهاش دوست شده ........ کی جواب دل های اینها رو میخواد بده . فقط یک چیز به ذنم میاد نمیدونم تا چقدر درسته یا نه؟ ولی این که اگه با کسی پیمان ازدواج بستی باید تا ته پیمانت متهد و پایبند باشی . اگه زنی یا مردی به اندازه کافی توی خونه به اهل خانوادش برسه و محبت ببینه بیرون از خونه دنبال محبت نمیگرده . ولی معتقدم این حرفم تا یه حدی میتونه درست باشه توی این روزگار . چون خیلی از مسایل و عامل هستند که اینروزها باعث این اتفاقها میشند و نمیتونیم فقط یه نفر زو مقصر بدونیم . هر کسی انتخابهای خودش داره و جای هیچکس نیستیم تا بفهمیم اون ادم توی زندگیش چه ها که نکشیده و نمیتونیم راحت قضاوت کنیم تا جای اون ادم باشیم . روی این باورم نتوستم ندارو قضاوت کنم یا نصیحتش کنم با اینکه میدونم دوست واقعی اونی باید باشه که رفیقشو از بیراهه بیرون بیاره و راهه درستو نشون بده . از این بابت احساس ناراحتی می کنم . من فقط تونستم بگم که بیشتر دقت کن به اطرافت ........... بیشتر فکر کن راهی که توش قدم برداشتی . ......... چه راهی هست ............کجا میری فقط تونستم سربسته بگم که راهش درست نیست اگه فهمیده باشه

پ.ن. شاید توی این بابت هرگز خودمم نبخشم . فقط دعا می کنم خدا ههمون رو به راهی که راست هست هدایت کنه.

روشنا...

ما را در سایت روشنا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 4:50

صفحه بندی