پاشدم چایی گذاشتم و ساعت دیدم هفت و نیم بود ...یعنی سه ساعت تمام خواب بودم ...گشنم هم بود ....تا آب جوش بیاد دوش ده دقیقه ای گرفتم از اینها که فقط سرت شامپو میزنی ....زیر دوش داشتم به غذایی که میخواستم بپزم فکر میکردم اینکه دلم چی میخواد...
تازه چایی داشتم میخوردم و همزمان دخل خرماها میدادم ...که فیلم توی جم پیدا کردم ....همزمان داشتم اینستا چک میکردم....گوشی زنگ خورد و شماره ناشناس....ولی عجیب آشنا!!!!
با تاخیر جواب دادم ...بانو رها بود جمعی از رفقا....گفتند تشریف میآورند....
چایی نخورده بلند شدم شام درست کنم ...گزینه خودم پاستا بود ظهر فلافل نصفه و سرد خورده بودم که اصلا مزه بهم نداده بود....
ساعت هشت رسیدند ....رها و فاطی و هاجر...
اولش گفتند اندازه یک فنجون چای میمونند که بعدش وقتی ظرفها آماده میکردند دو تای دیگه اضافه شدند....
فقط یک ریز حرف زدیم و سریال شبکه سه دیدیم .....
نتونستم فیلم سینمایی جم رو ببینم ...تا الان درگیر تمیز کاری بودم و الان بیخوابی زده بسرم ... و آهنگ عالیجناب که روی تکرار پخش میشه ....ریتم آرومش دوست دارم ...مطمئنا فردا گیچ خواب خواهم بود ....
پ.ن.بابا هفته بعد میاد ....و من اینبار دلتنگش هستم ....
کاش کسی هم دلتنگ ما میشد عالیجناب
روشنا...ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 56