مدیر جان .....

خرید بک لینک
صبح همکارها از خونه تکونی و خرید عید صحبت میکردند ...یکی از همکارها از فروشگاهی گفت که اف زده و جنس ای خوبش....در همون حال مدیر وارد اتاق شد با پرونده ای در دست ...پرونده ای که فردا بنده وا شش برم اداره ثبت استان ...نشسته بود روی یک صندلی و از آلبالو خشک های همکارم که تعارف کرد میخورد ...

یکساعت تموم موند توی اتاق و با خانمها از هر دری حرف زد ....از این مردهای پرچانه هست....آدرس فروشگاه پرسید تا برای خانمش خرید کنه ...از مشکلات عید و بچه ها و خرید و دید و بازدید و ....حرف زد تا آشپزی خانمش....مرد میانسال هست با سه تا بچه ...قرار شد بعد کار بریم فروشگاه برای خرید که مدیر عزیز زنگ زدند به خانمش و ازش خواست بیاد موسسه تا ساعت دوازده با هم بریم....گفتم ساعت یک تعطیل میشیم که مدیر جان فرمودند یکساعت امروز زودتر تموم میشیم ....

یعنی من موندم ....

با ماشین مدیر رفتیم ...من فقط یک روسری خریدم ...ولی توی فروشگاه وقتی هریک از خانمها نظری راجع به لباسی میپرسید قشنگ نظر میداد خانومش همش لبخند میزد ...سعادتی همکارم نتونست خودش نگه داره از خانمش پرسید همیشه اینجوری هست مدیر ...اونم جواب داد کجا شو دیدی ....و از کارهای شوهرش توی خونه و اینکه مثل خاله زنک ها راجع به همه چیز نظر میده و سرک می شه...

گفتم خدا از این مردهای خانواده دوست نصیب کنه ...

که که جناب رئیس از پشت سرم گفت انشااله ....

روشنا...

ما را در سایت روشنا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 20:44

صفحه بندی