هر شب تنهایی....

خرید بک لینک
چند روزی هست اومدم خونه خواهری ولی دلم تنگه خونه هست این هفته سر مزار مامان نرفتم دلم تنگشه به خواهری نگفتم تا غربت ازارش بده .... پشیمونم از اومدنم نمیدونم شایدم بعدها خاطره شه برام ....کلی کار نکرده داشتم نمیدونم این تعلیق برام لازم بود ..... اینجا محرماش مثل ما نیست اینجا شلوغی بیداد مکنه مثل گذشته برام جذابیت نداره دیشب با بابا صحبت مکردم از تنهایی گله داشت دیشب داداشی پیش نامزد جان بودند و منم نبودم .... دقیقا نمیدونم چی باید بگم اون زمانی که بابا مگفتم قدر لحظه های باهم بودنمون بدون نمیدونست یه روزی میاد همه میرن دنبال زندگی خودشون و خودش در نهایت تنها میمونه....دقیقا نمیدونم چی کار میخام بکنم ولی تصمیم جدی برای زندگی خواهم گرفت .... چه کاری چه خانوادگی و چه ....

یه زمانهایی هست همه پیشتت یه زمانی هم تنهاییی تنهاتر از هر شب و روزی .... اینروزها کمتر با داداشی تو ارتباطم فرصت میدم با نامزدش باشه ... دیشب گله داشت چرا ولشون کردم و اومدم اینجا ...

نه بابا نه داداشی نه خواهر

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۶ساعت 10:23  توسط |
روشنا...

ما را در سایت روشنا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 18:46

صفحه بندی